پیشنهاد ویژه

انشا

انشا در مورد خاطره یک روز بهاری با مقدمه بدنه نتیجه

نوشتن انشا فرصتی است برای بیان احساسات، تخیل و خلاقیت. با هر جمله‌ای که روی کاغذ می‌آوریم، پنجره‌ای به دنیایی تازه باز می‌شود و توانایی تفکر و تحلیل ما تقویت می‌شود. «زنگ انشا» همراه شماست تا با ایده‌ها و راهنمایی‌های متنوع، این مسیر زیبا را جذاب‌تر و پربارتر کنید. هر انشا یک داستان تازه است که از دنیای ذهن شما روایت می‌شود! در ادامه “انشا در مورد خاطره یک روز بهاری با مقدمه بدنه نتیجه” برای شما آماده کرده ایم. تا انتهای این مطلب با ما همراه باشید.

⭐انشا اول در مورد خاطره یک روز بهاری⭐

مقدمه:
بهار همیشه برای من با بوی باران تازه شروع می‌شود. نه با تقویم که می‌گوید اول فروردین، نه با درخت که جوانه می‌زند. روزی که اولین باران بهاری ببارد و خاک کوچه خیس بخورد، آن وقت می‌فهمم بهار آمده است. از میان همه بهارهایی که از کنارم گذشته‌اند، یک بهار را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. آن روز هفت ساله بودم و باران توی حیاط خانه ما جشن گرفته بود.

بدنه:
صبح جمعه بود و من زودتر از همه بیدار شدم. هوا خنک و خاکستری بود و بوی باران از لای پنجره می‌آمد. هنوز قطره‌ها روی شیشه پایین نمی‌لغزیدند، اما می‌شد فهمید که باران توی راه است. مادر صبحانه را روی سینی گذاشت و گفت: «امروز هوا بارانی است، نمی‌شود برویم پارک.» اما من اصلاً ناراحت نشدم. دلم می‌خواست باران زودتر بزند و حیاط را پر کند.

ظهر که شد، اولین قطره‌ها چکیدند. آن‌ها را می‌دیدم که نوک برگ‌های شمعدانی نشستند و بعد سر خوردند پایین. آرام می‌بارید، مثل این که می‌خواهد با زمین مهربان باشد. دقایقی بعد باران تند شد. آب از ناودان حیاط با صدای بلندی می‌ریخت و کنار حوض گودالی بزرگ درست کرده بود.

بی‌صبرانه کفش بارانی‌ام را پوشیدم و دویدم توی حیاط. مادر از پشت پنجره نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد. دست‌هایم را زیر ناودان گرفتم. آب سرد و زلال از لای انگشتانم فرار می‌کرد. آن قدر خوشحال بودم که با صدای بلند خندیدم. یادم آمد معلم گفته بود می‌شود با کاغذ قایق درست کرد. دویدم داخل و یک برگ از دفتر مشقم کندم. خوب بلد نبودم قایق تا کنم، اما هر جور بود قایقی کوچک درست کردم.

قایق سفیدم را توی گودال آب گذاشتم. باد ملایمی می‌وزید و قایق را هل می‌داد. چرخ می‌خورد و گاهی نزدیک بود غرق شود، اما باز راهش را پیدا می‌کرد. من کنار گودال چمباتمه زده بودم و قایقم را تماشا می‌کردم. یادم رفت باران موهایم را خیس کرده، یادم رفت ناهار سرد می‌شود. فقط قایق کوچکم بود که وسط آن همه آب شناور بود و من با خودم فکر می‌کردم نکند این قایق روزی مرا تا دریا ببرد.

مادر آمد دم در و صدا زد: «بیا داخل، خیس شدی!» برگشتم و گفتم: «مادر! قایق مرا می‌بینی؟» او آمد کنار من ایستاد و چند لحظه قایق را نگاه کرد. باران روی چادر گل‌گلی‌اش می‌نشست. دستی به سر من کشید و گفت: «چه قایق قشنگی! حالا بیا ناهار بخور تا بزرگ شوی و قایق بزرگ‌تری بسازی.»

نتیجه‌:
سال‌ها از آن روز می‌گذرد. حالا قایق‌های کاغذی را خوب بلدم تا کنم. اما هیچ قایقی مثل قایق آن روز بارانی حیاط خانه ما نشد. شاید برای این که باران آن روز کمیاب بود، یا شاید برای این که مادر کنارم نشست و قایق مرا دید. من هنوز فکر می‌کنم بهار با اولین باران می‌آید. هر وقت می‌بارد، بوی خیس خاک مرا می‌برد به همان روز. آن روز که هفت ساله بودم و دنیا توی یک گودال آب جا شده بود و قایق کاغذی من می‌رفت تا دریا را پیدا کند.

⭐انشا دوم در مورد خاطره یک روز بهاری⭐

مقدمه:
بهار زیباترین فصل سال است.
فصلی که با آغاز آن، طبیعت جان تازه ای می گیرد و همه چیز سرسبز و شاداب می شود. من همیشه از بهار خاطرات خوشی دارم. یکی از خاطرات خوش من مربوط به یک روز بهاری است که با خانواده ام در پارک بودیم.

بدنه:
آن روز صبح زود از خواب بیدار شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم.
هوا خیلی آفتابی و دلپذیر بود. از خوشحالی پریدم از جا و به مادرم گفتم: «مامان امروز با هم به پارک برویم!» مادرم هم قبول کرد و ما آماده شدیم و به پارک رفتیم.

وقتی به پارک رسیدیم، همه جا پر از گل های رنگارنگ بود. هوا بوی خوش گل ها را می داد. ما روی نیمکتی نشستیم و از تماشای زیبایی های طبیعت لذت بردیم.

بعد از مدتی، تصمیم گرفتیم که پیاده روی کنیم. در مسیر پیاده روی، از کنار درختان و گل ها رد شدیم. پرندگان با صدای خوششان، فضای پارک را پر کرده بودند. ما هم با صدای آنها آواز می خواندیم و می خندیدیم.

در یکی از قسمت های پارک، یک دریاچه بود. ما کنار دریاچه نشستیم و ماهی ها را تماشا کردیم. ماهی ها با سرعت در آب شنا می کردند و آب دریاچه را به هم می زدند. صدای آب دریاچه هم خیلی آرامش بخش بود.

بعد از مدتی، خسته شدیم و به خانه برگشتیم. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. من همیشه آن روز را به یاد خواهم داشت.

دکمه بازگشت به بالا